بسیاری از ما انسان و خودمان را نمیشناسیم .
و چون وقتی که انسان و خودمان را نمیشناسیم بسیار طبیعی است که طرف مقابل را هم نمی شناسیم من مي توانم شما را به اندازه ای که خودم را میشناسم ، بشناسم و چون خودم را خیلی کم می شناسم ، شما را هم نمیشناسم ،فروید درست میگفت که انسان مث یخی است توی آب ده درصدش بالاس نود درصدش پایینه که نه خودش و نه ديگران ازش خبر ندارن من کاملا مي توانم يك شناختی از خودم داشته باشم... شناخت از خود هم دو معنا دارد .
یکی اینکه به چرایی رفتارم واقف هستم . چرا این كار را مي كنم و چرا این كار را نمیکنم و مخصوصا چرا این كار را میکنم ان زمانی که نباید اين كار را بكنم و چرا این كار را نمیکنم ان زمانی که باید بکنم.
و دوم شرایط حالات خودم و احساسات خودم... چرا این حال را دارم چرا غمگین شدم چرا عصبانی شدم ؟ و ......
آیا این چرایی را مي دانيم... روزی که شما چرایی حال خود را ، احساسات و عواطف را و چرایی رفتار خودتان را مي دانيد ، خودتان را مي شناسيد .
این کار شدنی است ... اصلا این بزرگترین کشف است....